تبليغاتX
نشریه اینترنتی کافه داستان // -->
نشریه اینترنتی کافه داستان
ادبی هنری
بچه‌ي كوچه بن بست - سامان رستمی

چه‌شد كه يك‌هو ياد من افتاده‌اي؟ آن‌هم بعد از اين‌همه سال؟ بگذار خودم جواب خودم را بدهم. مي‌دانم آمار كه را مي‌خواهي بگيري. يك‌هو، آن‌هم توي آن بلبشو، غيبت زد، بعد هم از اين و آن شنيدم رفته‌اي ينگه دنيا! عجب دنيايي است! حتم دارم كه اول به آدرس خودش نامه فرستاده‌اي. بعد هم شايد به مهدي و نمي‌دانم باقي بچه‌ها. من آخرين نفر هستم نه؟ گمانم بدانم چرا جوابت را نداده‌اند. از وقتي كه رفته‌اي خيلي چيزها عوض شده است: شهر، سر و وضع آدم‌ها، حتي اسم كوچه‌ها. بعله، اسم كوچه‌ها. براي همين است كه نامه‌ات به دست‌شان نرسيده است. اگر هم اسم كوچه ما همان بن بست آزادي مانده است، براي اين است كه نه كسي از اهالي در زمان جنگ داغدار شده است تا اسم بچه‌شان را روي كوچه بگذارند و نه اسم‌اش از همان اسم‌هاي آشناي قبل از شلوغي‌ها بوده كه عوضش كنند.

نامردي، نامرد. نمي‌داني وقتي فهميدم كه از اين خراب شده رفته‌اي چقدر حال كردم. وقتي فهميدم رفته‌اي و ديگر نمي‌ماني زير توپ و تانك اين عراقي‌هاي ولدزنا كه حالا شده‌اند دوست و برادر، چقدر خيالم راحت شد. آرام مي‌گرفتم. پيش خودم مي‌گفتم لااقل تو جان سالم به‌در برده‌اي. نمي‌داني چه بر سرمان گذشت. وقتي برق آلستون را زدند بايد مي‌بودي و مي‌ديدي تا مزه ترس را بچشي. آسمان رنگ و وارنگ مي‌شد: بنفش، زرد، قرمز. دو روز برق نداشتيم. در آن گرما... چه بگويم، از كجايش بگويم. تا همه را نگويم نمي‌فهمي برما چه گذشته است.

مي‌دانم حال و حوصله‌ي اين حرف‌ها را نداري. زودتر مي‌خواهي از او بداني. نوشته‌اي كه از بچه‌ها چه خبر، بعد طاقت نياورده‌اي، ترسيده‌اي او را از قلم بيندازم، اسم‌ش را آورده‌اي. مي‌دانم  به خاطر داري كه هيچ وقت آبم با او در يك جوي نمي‌رفت. اگر بخاطر دوستي‌اش با تو نبود، جواب سلام‌اش را هم نمي‌دادم. اما تو، توي نارفيق، من را به او فروختي. آن آخري‌ها، حتي هفته‌اي يك بار هم سراغي از ما نمي‌گرفتي. دائم با او بودي. به خاطر چه؟ چون رگ خوابت را در دست داشت.  پنبه‌ي همه را پيش تو زده بود. خنده‌دار است! نيست؟ چه روزهايي كه با هم داشتيم. اسم بچه‌هاي بن بست آزادي كه مي‌آمد، همه جفت مي‌كردند. كسي جرات داشت به خر تو بگويد يابو؟ خودم حسابش را مي‌رسيدم. بخاطر تو، تو روي مدير دبيرستان ايستادم و اخراج شدم... ولش كن. حالا كه قرار است از او بگويم، بگذار اول از باقي بچه‌ها بگويم تا حالت جا بيايد.

رضا را كه يادت است؛ رضا مباركي. كاسبي حشيش راه انداخته است. بعضي وقت‌ها از پشت بام زاغ سياه‌اش را چوب مي‌زنم. جلو خانه‌اش صف مي‌بندند. سينك ظرف شويي حياط شده است دخل‌اش. پُرِ پُرِ مي‌شود. جنس كه تمام مي‌كند ننه‌اش را صدا مي‌زند كه برايش بياورد. اوايل يكي دوبار مامور ريخت همه را كت بسته برد. اما حالا پنج‌شنبه به پنج‌شنبه مي‌آيند، شتيل‌شان را مي‌گيرند و مي‌روند.

مهدي غبرائي، زد به سرش. از اول هم يك جورهايي بود. يك بار يك كتك سير از خودمان خورد. يادم است، بالا خواه من در آمدي. مي‌گفت قديس شده است. از چهار سال پيش شروع شد. دائم بوي نفت مي‌داد. اهل محل مي‌گفتند چون زنش باهاش نمي‌خوابيده قاطي كرده است. من هم مي‌گفتم پس اين دوتا بچه‌اي كه پس انداخته چه؟ از تخم‌وتركه او نيستند؟ آخر هم تو حمام خانه‌اش، معامله‌اش را بريد. وقتي رفتم ملاقاتش گفت كه دكترش گفته است مي‌تواند پنج تا زن بگيرد. بعد نيشش تا بناگوش باز شد. بايد هنوز هم توي تيمارستان بستري باشد. آن زن نامردش هم، يكي دوماه بعد، كارگر گرفت، اسباب و اثاثيه را بار كاميون كرد و برد. بعد هم خانه را فروخت. بيچاره مهدي كه خانه را به اسم زنيكه كرده بود.

عجله نكن، تازه اولش است. علي رفيعي را كه يادت است. خانه روبرويي خودتان مي‌نشست. هنوز هم مخفيانه سيگار مي‌كشد و دائم مواظب است كه مادرش نفهمد سيگاري است. مي‌دانم باور مي‌كني؛ تا به حال با هيچ زني نخوابيده است. خودش مي‌گفت. شنيده بودم بچه باز شده، اما باور نمي‌كردم. تا اين‌كه با چشم‌هاي خودم ديدم در صف نانوايي خودش را چسبانده است به پسربچه‌اي كه جلويش در صف ايستاده.

مي‌بيني فرق من و تو در همين است. من تا با چشم خودم نبينم باور نمي‌كنم اما تو، نه. همين ساده‌لوحي تو ميانه‌مان را به هم زد. آخر من چكار به مرضيه داشتم؟ او، هم ميانه‌ي من و تو را شكر آب كرد، هم ميانه‌ي تو و مرضيه را.

برسيم به بعدي. پريروز، توي اتوبوس، مهدي وكيل زاده را ديدم. سه‌تا بچه قد و نيم قد از سرو كولش بالا مي‌رفتند. داماد سرخانه شده است. يادت است؟ آن‌قدر مي‌گفت زن مي‌خواهم كه لج‌مان را در مي‌آورد و ازمان پس گردني مي‌خورد. هنوز كه هنوز است گاهي شب‌ها توي خواب صورت گرد و قلمبه‌اش مي‌آيد جلو رويم و زار زار گريه مي‌كند و بعد صداي كلفتش در سرم مي‌پيچد كه مي‌گويد:

- زن مي‌خوام، زن مي‌خوام، زن مي‌خوام...

حداقل مهدي به خواسته‌اش رسيد و البته او؛ كه به‌اش مي‌رسيم.

از بابك رمضاني دورادور خبرهايي داشتم تا اين كه عيد پارسال ديدم‌ش. چيز مي‌نويسد. از همان اول هم دنبال اين جنگولك بازي‌ها بود. چقدر بهش گفتم دنبال نان باش كه خربزه آب است، به خرج‌ش نرفت كه نرفت. آخر توي اين مملكت كي از اين چيزها به نان و نوايي رسيده است كه او دومي‌اش باشد؟ چيزي نمانده كاسه گدايي دست بگيرد. بايد خانه‌اش را مي‌ديدي. خانه كه چه عرض كنم، دخمه‌اش را. فقط روي سنگ توالت‌ خانه‌اش كتاب و كاغذ پاره نبود. انگار همين ديروز بود كه گفتي دفتر كاهي‌اش را بقاپم تا بخواني. دويديم تا كوچه يخچال. دست‌خط‌اش آن‌قدر خرچنگ قورباغه بود كه هيچ‌چيز دستگيرمان نشد. بعد فهميدم كه دنبال چه بوده‌اي. نگو كه دنبال اسم مرضيه نبوده‌اي؟ تو به همه شك داشتي. حتا به من كه عزيزترين دوستت بودم. همه اش هم تقصير او بود. خوب مي‌دانم.

برسيم به غلام پپه. دانشگاه‌ها كه باز شد ادامه تحصيل داد. مهندسي‌ش را كه گرفت زد به كار آزاد. الان بروبيايي به راه انداخته كه بيا و ببين. ديگر خدا را هم بنده نيست. يادش رفته، هميشه بوي شاش مي‌داد. دماغش را هم نمي‌توانست بالا بكشد.

سعيد يك دست هروئيني شد و مرد. او هم از بچه‌هايي بود كه تا آخر توي بن بست آزادي ماند. اين آخري‌ها سر كوچه مي‌نشست و يك پك كه به سيگارش مي‌زد، مي‌رفت توي چرت مرغوب و دولا مي‌شد تا نوك سيگارش بخورد به آسفالت و بعد مي پريد و باز دوباره. جنازه‌اش را پشت خط پيدا كردند. سر هر كوچه برايش حجله گذاشتيم. اول از همه او سيگاري شد.

از بقيه هم خبر ندارم. يا مرده اند، يا مثل تو رفته اند آن سر دنيا. كسي چه مي داند. اما برسيم به همان‌ها كه لح لح شان را مي‌زني. دلم خيلي مي خواهد كه نگويم. اگر همين يك جو معرفت برايم نمانده بود، عمرا اگر مي گفتم.

همين كه فهميد رفته‌اي،  و ديگر پيدايت نمي شود، رفت خواستگاري مرضيه. مرضيه هم بدش نمي‌آمد، از اول هم مي دانستم او را مي خواهد. مرضيه تو را هم مي خواست، اما بازي در مي آورد. يك روز با تو بود و يك روز با او. خودم ديدم كه به او نامه داد. بهت گفتم. اما تو فكر كردي مي خواهم ميانه تو و مرضيه را به هم بزنم و خودم جايت را بگيرم. اما كدام جا؟ دل مرضيه مثل كشتي بود، همه جور آدمي به آن راه داشت. فقط با شما، يعني تو و او صميمي‌تر بود. من كه هيچ وقت از كارش سر در نياوردم. شايد ديگراني هم بوده اند و شصت من خبردار نشده است.

درست بيست و سه روز پيش ديدم‌شان. خوب يادم است چون باعث بهم خوردن ميانه من و تو بودند. بيست و سه روز پيش، در خيابان با هم روبه‌رو شديم. او كمي جلوتر از مرضيه راه مي‌رفت. دختر نوجواني شانه به شانه مرضيه مي آمد و از سرووضع مرضيه پيدا بود كه حال و روز خوشي ندارد؛ موهاي سفيد كه از روسري‌اش بيرون مانده بود، رنگ و روي پريده... خواستم راهم را بكشم و بروم اما ديگر دير شده بود. مرضيه چشمش به من كه افتاد آهي كشيد و چشم دوخت در چشمانم. رويم را برگرداندم. همين كه رد شدند خودم را چسباندم به ديوار و برگشتم نگاهشان كردم: همان طور آرام آرام رفتند تا ميان جمعيت گم شدند. 

از او هم همين قدر بداني بس‌ات است. لعنت به او. لعنت به مرضيه. لعنت به تو كه بعد از اين همه سال برايم نامه نوشته‌اي. چقدر هم از احوالات من پرسيده‌اي! ((حالت چطور است؟ چكار مي‌كني)) و ... از خودم نگويم سنگين‌تر است.

ديدار به قيامت